Tuesday, August 30, 2011

مورد کاوی: خیانت؟

روزنامه دنیای اقتصاد - سه شنبه 8 شهریورماه 1390

سریما نازاریان

اد دیویدسون در حالی که از فرودگاه زوریخ خارج می‌شد، هوای سرد زمستانی را روی پوستش احساس کرد. او به زوریخ آمده بود که در کنفرانس سالانه دنیای اقتصاد شرکت کند. کنفرانسی که در آن، جلسات پشت سر هم برنامه‌ریزی شده بودند و هیچ وقت آزادی برای اسکی کردن باقی نمی‌ماند.


دو ساعت بعد ناگهان ضربه‌ای را روی شیشه لیموزین احساس کرد و ناگهان متوجه شد که به هتل محل اقامتش رسیده است و زمان پیاده شدن فرا رسیده است. در همین لحظه موبایلش زنگ زد. فرانک موقام بود. فرانک مدیر مالی سازمان و یکی از افراد هیات مدیره در کارستون ویت بود و از چهارده سال پیش که اد به سازمان آمده بود برای او به عنوان یک مربی عمل کرده بود. اد ناگهان متوجه نوعی حالت اضطراب و نگرانی در صدای فرانک شد.
فرانک گفت: «فکر می‌کنم او پا پس کشیده است. من الان با دیوید صحبت کردم. گفت به تو بگویم که تو را مدیر کارستون ویت نمی‌کند. حداقل نه الان. او می‌گوید که در حال حاضر خودش می‌خواهد مسوول همه کارها باشد و نمی‌خواهد کسی را مدیر کند.»
ذهن اد خالی شده بود. ناگهان به خودش آمد و دید که گوشی از گوشش پایین آمده است. در حالی که حس می‌کرد حالش بد شده است گفت: «فرانک می‌شود من بعدا به تو زنگ بزنم؟ من دارم به هتل می‌رسم، الان زمان مناسبی نیست.»
«حتما، ولی می‌خواهم بدانی که من برنامه‌ای دارم. می‌خواهم با سایر اعضای هیات مدیره تماس بگیرم ببینم می‌توانیم نظر دیوید را عوض کنیم.»
«واقعا فکر می‌کنی این کار جواب می‌دهد؟»
«چه کسی می‌تواند مخالف یک برنامه جانشین پروری باشد و چه کسی بیشتر از تو لیاقت آن جانشین بودن را دارد؟»
کوهستان سوئیس
چند ساعت بعد اد احساس کرد که گرسنه است و برای شام به سالن غذا رفت. ناگهان شنید که کسی گفت: «ادوارد دیویدسون! باورم نمی‌شود!»
زمانی که به سمت صدا نگاه کرد، لوسی یکی از هم کلاسی‌های دانشگاهش را دید. لوسی در یک شرکت اینترنتی میلیون‌ها دلار پول به دست آورده بود و سپس به سمت سازمان‌های غیرانتفاعی رفته بود. آنها مدت‌ها بود که دیگر با یکدیگر ارتباطی نداشتند، ولی اد گاهي نام لوسی را در روزنامه‌ها می‌دید.
اد از دیدن لوسی خوشحال شده بود. او فرد مهربانی بود و با همه بسیار خوب رفتار می‌کرد. قبل از اینکه اد بفهمد چه اتفاقی افتاده است، خودش را دید که دارد به لوسی می‌گوید که چگونه آن روز به او خیانت شده است.
لوسی گفت: «یعنی دیوید به تو قول این مقام را داده بود و حالا زده است زیرش؟»
اد جزئیات را گفت. یک سال پیش مدیر عامل سازمان، تام تیراکوسکی اعلام بازنشستگی کرده بود و سه نفر برای جانشینی او با يكديگر رقابت مي‌كردند. موقعیت آن زمان برای اد مناسب نبود. اگر این اتفاق چند سال بعد می‌افتاد او یک کاندیدای مناسب ‌بود. ولی حالا نه. حتی فرانک هم جایگزین مناسبی نبود.
فرانک که حالا 60 ساله بود، چند سال پیش برای این شغل پا پیش گذاشته بود، ولی به سادگی او را کنار گذاشته بودند و به یکی از بخش‌های خلوت سازمان تبعیدش کرده بودند. ولی این بار او دیگر همه چیز را می‌دانست و جزئیات کار در دستانش بود.
فرانک در عین حال باور داشت که اد باید روزی مدیر عامل این سازمان شود و به همین دلیل هم با دیوید به توافقاتی رسیده بود. او و اد از دیوید برای به دست آوردن این شغل حمایت می‌کردند و در مقابل زمانی که او به این شغل دست پیدا کرد، قرار بود فرانک را عضو هیات مدیره و اد را مدیر کند، به عبارتی اد را جانشین خودش کند.
لوسی پرسید: «پس یعنی فکر می‌کنید اگر شما از دیوید حمایت نمی‌کردید او این مقام را به دست نمی‌آورد؟»
در واقع فرانک برخی از واقعیات را به گونه‌ای متفاوت به هیات مدیره گزارش کرده بود و باعث شده بود که عملکرد واحد دیوید بهتر از واحد سایر کاندیدا‌ها به نظر برسد. ولی لزومی‌ به توضیح دادن اینها به لوسی نبود.
لوسی گفت: «عجب تراژدی! او اینجا نیست؟ قرار بود باشد. در گروه مسوولیت اجتماعی؟»
«قرار بود باشد. در لحظه آخر کاری برایش پیش آمد و من جای او سخنرانی می‌کنم.»
لوسی گفت: «جالب است. پس احتمالا وسوسه شده‌ای که برخی از جملات را کمی‌تغییر دهی!»
روابط پیچیده
شب آن روز اد برای پیاده روی در میان برف‌ها بیرون رفته بود. ناگهان فکر کرد که شاید بد نباشد به فرانک زنگ بزند، ولی بعد پشیمان شد. اد قبلا هم چنین احساسی را تجربه کرده بود. ولی آن موقع توانسته بود خودش را برتر از رقیبش ببیند. ولی این بار ضربه دیوید بدجوری او را به هم ریخته بود.
هر چقدر هم که رابطه اد و فرانک نزدیک بود، اد در واقع در ابتدا تحت‌الحمایه دیوید بود. او در سن 26 سالگی برای مهارت‌های تحلیلی‌اش در سازمان استخدام شده بود و به زودی ثابت کرده بود که برای برخی از کارهای دیوید می‌تواند فرد بسیار مفیدی باشد. در واقع آن دو با یکدیگر بسیار متفاوت بودند. دیوید خیلی اجتماعی و اد در مقابل خیلی جسور بود. ولی اد فکر می‌کرد که دیوید او را به خوبی درک می‌کند. در واقع اد چیزهایی راجع به خودش به دیوید گفته بود که هیچ فرد دیگری خبر نداشت.
اگرچه در چند سال اخیر آنها کمتر به صورت مستقیم با یکدیگر کار می‌کردند، اما اد هنوز هم آن احساس نزدیکی به دیوید را می‌کرد. زمانی که به او در 38 سالگی واحدی برای اداره کردن داده شد، با اینکه او جوان‌ترین مدیر در تاریخ سازمان بود، توانست آن واحد را به سود آورترین واحد سازمان تبدیل کند و دیوید هم همیشه از او حمایت کرده و او را تحسین کرده بود.
اد ناگهان متوجه سر و صداهای اطرافش شد. چه مدت بود که در این برف ایستاده بود؟
اشکال کار
عصر روز بعد اد در یکی از جلسات کنفرانس نشسته بود و با خودش فکر می‌کرد که چرا از میان این همه جلسه که همزمان برگزار می‌شوند در این یکی ثبت‌نام کرده است. ناگهان احساس کرد که موبایلش در جیبش زنگ می‌زند.
او گوشی را برداشت و به راهرو رفت. صدایی از پشت گوشی گفت: «من فرانک هستم. فکر می‌کنم که ما به دردسر افتاده‌ایم. دیوید از تماس‌هایی که من دیشب گرفته‌ام مطلع شده است و امشب اعضای هیات مدیره را برای یک جلسه اضطراری فراخوانده است.»
«تو تماس گرفته‌ای؟ با چند نفر؟ چند نفر طرف ما هستند؟ به نتیجه‌ای هم رسیدی؟»
فرانک که به نظر شکست خورده می‌رسید، گفت: «نمی‌دانم. من به زمان بیشتری احتیاج داشتم. اوضاع زیاد جالب نیست.»
«جلسه هیات مدیره امشب چه ساعتی است؟ یعنی منظورم این است که هر وقت تمام شد لطفا به من زنگ بزن.»
فرانک گفت: «حتما زنگ می‌زدم. ولی مشکل اینجا است که من به این جلسه دعوت نشده‌ام.»
انتخاب کلمات
صبح روز بعد که روز سخنرانی اد بود، اد در حالی که با آسانسور برای خوردن صبحانه به طبقه پایین می‌رفت، در آینه آسانسور به خودش نگاه می‌کرد. یکی از چشم‌هایش می‌زد.
او الان بعد از آخرین تماس فرانک که 15 ساعت پیش بود از اتاقش خارج شده بود. ولی خیلی بیشتر از 15 ساعت به نظر می‌رسید. دو ساعت اول آن که تنها با عصبانیت صرف در مقابل دیوید سپری شده بودند. او هر چه به فکرش رسیده بود در ذهنش به دیوید گفته بود.
سپس زمانی که روی تختش نشسته بود، کلمات لوسی را با یک خنده هیستریک به یاد آورده بود: «تغییر کلمات؟» و سپس به یاد آورده بود که او در مورد سخنرانی که باید از طرف دیوید می‌کرد صحبت می‌کرد.
او به سمت میز رفته بود و حرف‌های کلیدی که معاون مدیر برایش فرستاده بود و انتظار داشت در مورد آنها صحبت کند را از روی میز برداشته بود. بعد از اینکه آنها را دوباره خوانده بود با خودش گفته بود: «چرت و پرت‌های ریاکارانه!»
و بعد خودکار را از روی میز برداشت. با خود فكر كرد درست است كه در آن زمانی که او و دیوید به هم خیلی نزدیک بودند او بسیاری از رازهایش را برای دیوید فاش کرده بود، اما دیوید هم به او خیلی چیزها گفته بود که دیگران نمی‌دانستند. مردم حاضر در این کنفرانس در صورتی که می‌دانستند نظرات واقعی ريیس‌شان در مورد مسوولیت اجتماعی چیست چه واکنشی نشان می‌دادند؟
شاید این ایده در ابتدا یک رویای انتقام جویانه به نظر رسیده بود، ولی حالا پس از چند ساعت خیلی روشن‌تر و امکان‌پذیرتر به نظر می‌رسید و زمانی که فرانک مجددا با او تماس گرفته بود، این ایده در ذهنش شکل بسیار مشخصی به خود گرفته بود.
مسلما فرانک اخراج شده بود. دیوید او را محکوم به زیر پا گذاشتن قوانین کرده بود و اظهار کرده بود که او از دیوید اطاعت نکرده است و سایر اعضای هیات مدیره را نیز راضی کرده بود که کارهای فرانک به نفع کسب و کار و منافع سهامداران سازمان و ذی‌نفعانش نبود. یکی از دوستان فرانک در هیات مدیره به محض اینکه جلسه تمام شده بود این موضوع را به اطلاع او رسانده بود که حداقل صبح روز بعد فرانک مجبور نباشد تحقیر ناشی از اسکورت شدن به خارج از سازمان توسط ماموران حراست را تحمل کند.
فرانک گفته بود: «به نظر در مورد تو به صورت واضح حرفی به میان نیاورده است.»
اد می‌دانست که فرانک چه کار می‌کند: به او اجازه می‌داد که فکر کند که شاید هنوز شانسی برای به دست آوردن شغل مورد نظرش داشته باشد و حتی حالا که دیگر فرانک در سازمان نبود، به بالا رفتن از نردبان ترقی ادامه دهد. ناگهان او برای فرانک احساس دلسوزی کرده بود. سال‌ها نادیده گرفته شده بود و حالا هم او را از سازمان بیرون انداخته بودند، ولی فرانک هنوز هم نگران آینده سازمان بود و نمی‌خواست با رفتن اد یک عضو با ارزش را از دست بدهد.
صدای زنگ آسانسور بلند شد و اد فهمید که به اتاق کنفرانس رسیده است. به ساعتش نگاه کرد. بیست دقیقه تا آغاز سخنرانی اش فرصت داشت. کمی‌ احساس تهوع می‌کرد. ولی متن سخنرانی را به سینه اش فشرد و به پیش رفت.
سوال: اد چه کار می‌کند؟

پاسخ مطالعه موردكاوي

اد که قرار بود جانشین مدیرعامل شود، متوجه شده است که مدیرعامل سازمان، دیوید، نظرش را عوض کرده است.

فرانک، مدیر مالی سازمان که به کمک اد، دیوید را به مقام فعلی اش رسانده است، سعی می‌کند بدون اینکه دیوید بفهمد، هیات مدیره را تشویق به تغییر نظر دیوید کند. در این میان دیوید متوجه اوضاع می‌شود و فرانک را اخراج می‌کند. در این زمان، اد در کنفرانسی خارج از سازمان قرار است به جای دیوید در مورد مسوولیت اجتماعی سخنراني كند. سوال این است که آیا اد باید در راستای گرفتن انتقام از دیوید متن سخنرانی او را کمی ‌دستکاری کند؟

اد در آزمون مدیر عاملی از دو جنبه شکست می‌خورد. او کنترل موقعیت و خودش را در دست ندارد و مهم‌تر اینکه او در تست اخلاقیات هم خوب عمل نکرده است.
او باید هر چه زودتر بیدار شود. این بار دیوید حق داشته است. فرانک یک کارمند شورشی بوده است، سعی می‌کرد اد را پیش بیندازد که خودش در این میان سود کند. اخراج کردن او کار مناسبی بوده است. اد الان آماده نیست که مدیرعامل کارستون ویت یا هر سازمان دیگری باشد. یک سخنرانی انتقام جویانه بچگانه تنها می‌تواند این موضوع را به هیات مدیره سازمانش بیشتر نشان دهد.
ارزیابی مدیران عامل‌ برای دو دهه اصلی‌ترین کار من بوده است. اد در این میان به دو دلیل مدیر عامل خوبی نیست. اولا اینکه او نه کنترل موقعیت را در دست دارد و نه کنترل خودش را. این فرانک است که شرایط را به دست گرفته است، اد تنها به صورت واکنشی عمل می‌کند. راننده لیموزین هم حتی بیشتر از او بر شرایط تسلط دارد. فقدان کنترل و اعتماد به نفس به راحتی در اد قابل دیدن هستند. بهترین رهبران همواره می‌توانند فارغ از احساسات درونی خودشان ظاهری آرام از خودشان نشان دهند. یکی از برترین مدیران می‌گوید: «من مانند مرغابی هستم که در مرداب شنا می‌کنم. از نظر هر کسی که در ساحل ایستاده است، اوضاع کاملا آرام به نظر می‌رسد. ولی آن زیر، من مانند دیوانه‌ها در حال پا زدن هستم.»
مهم تر از این، اد در تست اخلاق هم شکست می‌خورد. در همان زمانی که فرانک در واقع به هیات مدیره دروغ گفت که دیوید را به سمت مدیر عاملی برساند، اد هم از این فریبکاری حمایت کرد. اد در یک نمونه مشخص از دوراهي درست و نادرست تصمیم نادرست را گرفت. مدیر عاملان همواره در مورد مسائل پیچیده با دو راهی‌های اخلاقی رو به رو می‌شوند. دیوید بهترین مدل نیست، ولی اد هم میزان مسوولیت خودش در این میان را درک نمی‌کند. تنها می‌توان امیدوار بود که این موضوع اد را از خواب بیدار کند. او باید عمیقا به خودش فکر کند و کار را هم از مشکل ایزوله بودنش شروع کند. او برای 15 ساعت خودش را در اتاقش حبس کرده است و در این مدت نه با کسی حرف زده است و نه اخبار را شنیده است. او با دیوید در مورد سخنرانی تماس نگرفته است، کلا در این مدت با کسی تماس نگرفته است. او از هیچ کس اطلاعات نمی‌گیرد. مدیران عامل‌ بر پایه اطلاعات زندگی می‌کنند. اد باید مدام در ارتباط با دیگران باشد. ارتباطات در دنیای پرسرعت امروز ضروری هستند. اد فقط به فرانک اعتماد دارد و کار بسیار اشتباهی می‌کند.
اد باید خیلی سریع اعتماد دیوید را مجددا به خودش جلب کند. آینده او در سازمان قابل برگشتن است. اگر من هم جای دیوید بودم، احتمالا وفاداری اد را زیر سوال می‌بردم. او سال‌ها پیش به فرانک رو آورد. من همیشه حامی ‌و مربی او بوده‌ام ولی اد ارتباطش با من را نگه نداشته است. من اد را ارتقا دادم، به او اطمینان کردم، او را تشویق به تقویت مهارت‌های ارتباطی‌اش کردم و به صورت غیررسمی ‌آن را جایگزین خودم کردم. حالا باید لابی کردن فرانک با هیات مدیره برای اد را خنثی کنم، یک جلسه اضطراری تشکیل دهم و فرانک را اخراج کنم. روزنامه‌ها جنجال کرده‌اند، ولی فارغ از همه چیز، خود اد هیچ تماسی با من نمی‌گیرد. اد باید هرچه زودتر با دیوید تماس بگیرد و سعی کند روابطش را با او بهبود بخشد. زمانی که او با دیوید صحبت می‌کند او باید بگوید: «سخنرانی‌ات خوب بود. برخی از افراد گفتند که به تو سلام برسانم. شنیده‌ام که مجبور به اخراج کردن فرانک شدی. چرا؟»
لحن اد مهم است و باید خیلی نگران و مثبت به نظر بیاید. هرچه هم که دیوید بگوید، اد بهتر است پاسخی مانند این بدهد که فرانک از حدودش خارج شده بود. او همیشه در مورد تو با من خیلی مثبت بوده است، ولی در نهایت او همیشه می‌دانست که من چقدر تو را دوست دارم.
اگر دیوید از اد پرسید که فرانک گفته است چه اتفاقی افتاده است، اد نباید دروغ بگوید. او باید بگوید: «حرف‌های فرانک زیاد منطقی به نظر نمی‌رسید و به همین دلیل هم من با تو تماس گرفتم.» احتمالا دیوید این حرف‌ها را باور نمی‌کند، ولی اد فرصت به دست می‌آورد که وفاداری خودش را اثبات کند. دیوید احتمالا حرف‌های حمایت‌کننده‌ای بزند، ولی این نباید اد را خشنود کند. او باید رهبری بهتر شود و باید روابطش را با سایر اعضای هیات مدیره هم بهبود بخشد. الان یک موقعیت کلیدی برای اد برای موفق شدن یا شکست خوردن است. رهبران با کارت‌هایی بازی می‌کنند که به آنها داده شده است. اد الان خوب بازی نمی‌کند. او می‌تواند بهتر از اینها عمل کند.
منبع: HBR

Friday, August 19, 2011

راهكاري براي افزايش تعهد كارمندان

روزنامه دنیای اقتصاد - شنبه 29 مردادماه 1390

مترجم: پريسا حبيبي
همان طور که گفته می‌شود تعهد شغلی امری بسیار بدیهی است. نوشته‌ها و مقالات بسیاری نشان می‌دهند شرکت‌هایی که کارمندان آنها نسبت به سازمانشان متعهدند و احساس مسوولیت بیشتری دارند از نظرمالی وضعیت بهتری نسبت به دیگر شرکت‌هایی دارند که کارمندانی بی‌تفاوت دارند. با این همه در بسیاری موارد ایجاد اصلاحات به آسانی قابل دستیابی است.


تعداد زیادی از کارمندان بخش‌های مختلف کسب و کار با تخصص کامل در سیلوها کار می‌کنند، ولی در نهایت هیچ نشانه‌ای از عملکرد آنها در کالایی که خریداری می‌شود، دیده نمی‌شود. با این وجود، اگر این محصولات در زندگی خریداران آنها تغییراتی ایجاد کرده باشند، می‌تواند عامل موثر ایجاد انگیزه در کارمندان بخش تولید این محصولات باشد. در واقع این همان چیزی است که شرکت «روشه» (غول داروسازی ) به آن پی برد. هنگامی ‌که تیم تحقیقاتی آنها آزمایشی ترتیب داد تا قضیه تعهد را در این شرکت در معرض امتحان قرار دهد. اما نتیجه تحقیقات نشان داد، این موضوع به آن آسانی که فکر می‌کردند، نبود. به نظر می‌رسد برخی از یافته‌های چالش‌برانگیز نتایج این آزمایش‌ها نسبت به آنچه در ابتدا به نظر می‌رسید متفاوت بود.
تیم تحقیقاتی روشه متشکل از افرادی متخصص از کشورها و مناطق مختلف است. آنها متوجه شدند که در سطوح بالای انتزاع چنین مطالعه‌ای با مشکل روبه رو خواهند شد. بنابراین آنها بر روی یک فرضیه ساده تمرکز کردند: درک احساسی عمیق‌تر، نسبت به ارزش واقعی سازمان از جانب بیماران و جامعه، موجب مشارکت بیشتر میان کارمندان خواهد شد.
نقطه شروع فرضیه‌ای است که مطرح شد. اگر چه نشان می‌دهد که تیم تحقیقاتی باور دارد، که کارکنان در حال حاضر متعهد و آگاه هستند. (یعنی تمام افرادی که برای روشه کار می‌کنند کاملا علاقه‌مند به این کارهستند) اما با این حال ابهاماتی در مورد چشم انداز شرکت وجود دارد. برای مثال یکی از مستخدمین شرکت ناسا در پاسخ به این پرسش که او در این شرکت چه نقشی داشته است، این طور پاسخ داد:
«قرار دادن انسان روی ماه»، در مقایسه کارکنان روشه گاهی اوقات دیدگاه مشخصی از تاثير وظایف روزانه خود بر آنچه قرار است توسط آنها محقق شود، ندارند. «رایلنس» از اعضای تیم تحقیقاتی روشه می‌گوید: اگر از مردم پرسیده شود ما چه می‌کنیم؟ به شما پاسخ خواهند داد که ما یک سازمان تجاری هستیم که با ساخت داروهای شفابخش تاثیر بسیار زیادی بر زندگی مردم داریم. اما آیا واقعا ما با مردم ارتباط احساسی عمیقی برقرار می‌کنیم؟
پاسخ به این سوال «احتمالا خیر» است. اما فکری که مدام در پی آن به فکر خطور می‌کند آن است که آیا اگر تجارب بیماران به طریقی می‌توانست وارد سازمان شود (به خصوص برای کارمندانی که به ندرت در تماس مستقیم با بیماران هستند ) آیا به این کارکنان کمک می‌کند تا توجه خود را فقط به وظایف روزانه معطوف نکنند و با احساس بهتری در پی برآورده کردن هدف‌های شرکت باشند؟
بهترین راه برای انجام این کار چه می‌توانست باشد؟ در میان تعدادی از امکانات مختلف (ملاقات‌ها و دیدارهای بیمارستانی و درمانی، جلسات با دکترها ) تیم به سرعت روی ساده‌ترین و سرراست‌ترین روش ممکن به توافق رسید: آنها بیمار را به صورت فردی می‌پذیرفتند و با او در مورد تجربیاتش از بیماری و شیوه درمانش به صورت رو در رو به گفت‌وگو می‌پرداختند. این آزمایش کاملا سر راست است. آنها دو گروه مشابه، متشکل از سی کارمند را تشکیل دادند که اکثر آنها عضو بخش‌هایی از سازمان بودند که در ارتباط مستقیم با مشتریان نبودند. این دو گروه به طور مستقیم به
پرسش‌نامه‌ای 17 سوالی با موضوع تعهد پاسخ می‌دادند. (این پرسش نامه شامل اظهاراتی بود، مانند: من افتخار می‌کنم که عضوی از شرکت روشه هستم، من حس قوی تعهد و مشارکت دارم، من مایل به انجام کارهایی فراتر از کار خود هستم، چشم‌انداز تیم روشه در کار روزانه من بسیار معنی دار است و غیره). پس از آن یکی از این گروه‌ها ملاقاتی با یکی از بیماران منتخب داشتند و یک ارائه بازاریابی را تماشا کردند که در مورد مفاهیم و دینامیک‌هاي بیماری فرد منتخب بود. سپس بعد از آن هر دو گروه
(گروه کنترل و گروه تحت آزمایش) به سوالات تعهد دوباره پاسخ دادند.

اجتناب از گرفتن نتیجه معکوس
در عمل مشخص شد، این آزمایش به آن سرراستی که در ابتدا به نظر می‌آمد نبود. برای اینکه از درستی نتیجه کار مطمئن شوند، به روشنی مشخص بود که ضرورتا نباید پیشاپیش ماهیت و اثر مداخله براي افراد معلوم باشد. هنگامی‌که گروه تحت آزمایش با بیمار روبه‌رو شدند (که خود بيمار، یکی از کارمندان روشه با تجربه‌ مستقیم استفاده از داروهای ضد سرطان شرکت روشه بود) دو مساله به دست آمد. یکی از نتایج مشخص می‌کرد هر کسی با چنین بحث‌هایی راحت نیست و سطوح این احساس در مردم بسیار متفاوت است و مساله دیگر، خطر آشفتن افرادی بود که از این بیماری رنج می‌بردند.
این دو مساله بدون مشکل حل و فصل شد، اما هشداری وجود داشت مبنی براینکه یک آزمایش فقط یک مساله طراحی نیست: حتی اگر مفهومی ‌ساده داشته باشد باید بررسی دقیق و موشکافانه‌ای از هر زاویه شود تا به نتیجه‌ای معکوس نرسد.
آزمایش همان طور که برنامه‌ریزی شده بود پیش رفت. بیماران به مدت یک ساعت در زمینه تجربیات بیماری‌شان صحبت کردند. سپس گروه به ارائه‌ای درباره اطلاعات آماری و جزئیات بیماری گوش سپرد تا دید وسیع تری نسبت به این بیماری پیدا کنند. گروه‌ها دوباره پرسش نامه‌ها را پرکردند و بعد از دو ماه برای بررسی بازخورد و شنیدن نتایج جمع شدند.
بر حسب آمار تاثیرات هرچند کوچک ولی قابل مشاهده بودند. با این حال در سوالاتی که در برگیرنده غرور، اعتقادعمیق به اهداف روشه، نگاه معنی‌دار به چشم انداز شرکت در کارهای روزانه داشت،گروه تحت آزمایش امتیاز بیشتری نسبت به گروه دیگر به دست آورد. همچنین امتیاز این گروه نسبت به امتیازات قبلی‌اش که قبل از ملاقات با بیماران کسب کرده بود بسیار برجسته تر بود.
به هر حال بازخورد شفاهی این نتایج بسیار قوی تر بود. یک گروه از یافته‌ها، نشان می‌داد که قدرت تاثیر گذاری داستان‌های بیماران تا چه حد است: این داستان‌ها واکنش‌های احساسی برمی‌انگیخت و به واقعیت و ارقام خشک و فاقد احساس معنا می‌داد و به افراد شهودی می‌داد که بدانند کجا می‌توانند تفاوت ایجاد کنند. اما یک مجموعه از یافته‌های دیگر نشان می‌داد که ارتباطات درونی فعلی سازمان مایوس‌کننده است و یک طرفه به نظر می‌رسد به طوری که اطلاعات مالی و علمی ‌بر تجربیات و خواسته‌های بیماران ترجیح داده می‌شود. پیامد‌های این دستاورد به حدی بود که اعضا و حامیان مالی از تاثيرات آتي اثبات فرضیه تعهد نگران شده بودند.
گوش دادن داستا‌ن‌های بیماران که در مورد تجربه‌های آنها از بیماری‌شان بود باعث شده بود، کار برای کارمندان روشه معنا پیدا کند و نقش مثبت و موثر شرکت مورد توجه آنها قرار گیرد و میان این دو مساله ارتباط برقرار کنند. اما به یک معنا می‌توان گفت این فرض از ابتدا واضح بود و برای بسیاری از افراد که در حال حاضر در کار خود تعهد بالایی دارند، اثبات این موضوع دیگر لازم نیست. همان طوری که تیم طراحی بیان می‌کند «این فرضیه در سرتاسر این آزمایش در برابر ما قرار داشت. همچنین بسیاری از افراد از جمله مدیران ارشد نیز آن را مي‌دانستند» بدون هیچ تعللی می‌توان گفت، «به طور حتم این فرضیه درست است.»
اما (اینجا موضوع کاملا برگردانده می‌شود) واقع‌گرایی ما را به یک موضوع مدیریتی کاملا متفاوت می‌رساند که شاید حتی با اهمیت تر از تعهد باشد؛ به طوری که اگر همه افراد بر این مساله توافق دارند که(تعهد کاری) موضوعی مهم و بدیهی است، پس چرا همه ما تا کنون آن را انجام نداده‌‌ایم؟ چرا تبدیل بینش‌های قوی به موضوعاتی که در عمل باعث تغییر رفتار می‌شود، دشوار است؟ چرا شرکت‌ها این موضوع را به سختی دنبال می‌کنند در حالی که آنها از اهمیت و حساسیت آن مطلع هستند؟

ایجاد هنجارهای جدید
این واقعیت که پاسخ‌ها مشخص اند نمی‌تواند باعث آن شود که راه حل‌های عملی را ساده‌تر کنند. چرا که این راه‌حل‌هاي عملي به خودي خود مشکل نیستند. (به طور مثال، قرار دادن یک بیمار در برابر یک کارمند سخت نخواهد بود.)
مشکل ا‌صلی، مهم بودن این مسائل است، نه فوریت آنها؛ غيرقابل اندازه گیری بودن این مسائل است نه قابل اندازه‌گیری بودن؛ توسعه آنها نه بهره‌وری؛ کیفیت این مسائل است نه کمیت آنها. اما جنبه کم اهمیت‌تر این مسائل مورد توجه قرار گرفته است.
به طور معمول بوروکراسی و کاغذبازی باعث صدمه دیدن سازمان می‌شوند، چراکه باعث اتلاف وقت شده و به سختی می‌توان کارهای غیرضروری را تشخیص داد. برای همه کارمندان برقراری ارتباط با مشتریان، پشتیبانی مدیران
رده بالا و پشتکار در کار بسیار ضروری است، به طوری که گروه تحقیقاتی معتقد است «چنین رفتارهایی بیشتر تبدیل به روش زندگی کارمندان شده است تا یک پروژه کاری». البته این اقدامات باید مداوم ومستمر باشند. اگر شما این تحقیق را هر ده سال یک بار انجام دهید به نتیجه مطلوبی نخواهید رسید، چرا که این تحقیق قرار است آن چیزی باشد که باید در زندگی کاری شما رخ بدهد. زمان برای مدیران بسیار کم و حجم کارهای ضروری بسیار زیاد است.
به‌طور خلاصه در درون بسیاری از شرکت‌ها
«کارهای ضربتی» به «کارهای تدریجی و مداوم» در بیشتر اوقات ترجيح می‌یابد. همان طور که در ابتدا نیز به آن اشاره شد، داده‌های علمی ‌و مالی اغلب به طور گسترده با مشتریان ارتباط دارند. اما داشتن تجربه مشتریان قطعا نیازمند مدیریت ملایم و نرم است. اما با این وجود، مدیریت نرم مستقیما با مردم و روابط مردم یعنی جایی که حجم زیادی از پول خرج می‌شود، گره خورده است. بنابراین اين قسمت نیز مکان و حوزه‌ای بالقوه برای توسعه در بهترین حالت است. بنابراین بهتر است مقداری از پول و زمان به طور جدی برای مدارا با بیماران کنار گذاشته شود.به طور مثال شرکت روشه یک یا دو روز در سال را به انجام فعالیت‌هایی پیرامون «تعامل با بیمار» در مرکز ماری کوری یا همراه با دکترهای کشیک در سفر، اختصاص داده است. تیم تحقیقاتی دریافتند چنین انتظاراتی تعهد کاری را بیشتر کردند.
تیم تحقیقاتی در حال حاضر در مورد تعهد کارمندان روشه نتیجه‌گیری‌های زیادی به دست آورده است. آنها در پی آن هستند تا اطمینان حاصل کنند آیا همه کارکنان شانس به دست آوردن اطلاعات وتجربه‌های بیماران را به طور منظم خواهند داشت. تیم اذعان داشت که ایجاد کردن چنین معیار جدیدی، هزینه‌های زیادی در بر خواهد داشت، چرا که این یک تعهد بزرگ مالی است. اما آیا می‌دانید اجرای این طرح چه سودی برای شما به ارمغان خواهد آورد؟ همچنین تیم‌ها با تاکید بر قرار دادن هر کارمند در حلقه مشتری به طور منظم می‌توانند به تقویت فرهنگ کل شرکت کمک کند. تیم تحقیقات بیان می‌کند: اگر مشتری مداری به معیاری جدید تبدیل شود همه کارمندان در هررتبه‌ای خواهند گفت «دست نگه دارید شرکت واقعا در باره این موضوع جدی است». هر زمان که کارمندان تیم شرکت روشه با مشتریان خود ملاقات داشتند، کارمندانشان تعهد کاری بیشتری نسبت به کار و شرکت داشتند. آنها نه تنها با قلبی سرد به شرکت بازنمی‌گشتند، بلکه با کمی ‌غرورو تعهد بیشتر از گذشته کار خود را آغاز می‌کردند.
منبع: bsr.london.edu

Saturday, August 13, 2011

ایجاد سبک مديريت در پنج قدم

روزنامه دنیای اقتصاد - یکشنبه 23 مردادماه 1390

مترجم: رویا مرسلی
شاید شما در زمینه مديريت صاحب سبک باشید. اما آیا‌این سبک همان طور که می‌خواستید هست؟‌این سوال بی اهمیتی نیست. یک سبک مديريت، هویت و وجه تمایز شما را می‌رساند و متضمن ارزش‌هایی است که توسط شما ارائه شده است.


اگر برای سمتی که در آن هستید، یا سمتی که می‌خواهید داشته باشید سبک مديريت نادرستی داشته باشید، کار شما نمی‌تواند تاثیر لازم را داشته باشد. داشتن یک سبک رهبری، به شخص اجازه می‌دهد تا تمام کارهای بزرگ و موثری را انجام دهد، که برای مديريت لازم است و بتواند در میان کارکنان به خوبی درک شود که همین موضوع باعث می‌شود یک مدير به خلق حداکثر ارزش‌هایی که در توانش هست بپردازد.
به علاوه، انتخاب یک سبک مديريت به شما کمک می‌کند تا بتوانید به خوبی تمرکز نمایید. اگر دقیقا مشخص کنید که می‌خواهید با چه ویژگی شناخته شوید، آسان‌تر می‌توانید کارها و پروژه‌هایی را که در سبک شخصی شما تعریف نشده کنار بگذارید و در عوض بر فعالیت‌هایی متمرکز شوید که با تصویر شما در سازمان هماهنگ است.
با‌این وصف چگونه می‌توان یک سبک مديريت ‌ایجاد کرد؟ من و همکار نویسنده ام دیو اولریش، پنج مرحله را در باب‌این موضوع ارائه می‌دهیم.
1- قصد دارید طی سال آینده به چه نتایجی دست یابید؟
اولین کاری که باید انجام دهید ‌این است که از خود بپرسید «طی 12 ماه آینده، نتایج مهمی ‌که می‌خواهم در محل کار ارائه دهم، چیست؟» منافع چهار گروه زیر را مد نظر داشته باشید:
• مشتریان
• سرمایه‌گذاران
• کارمندان
• سازمان
زمانی من و دیو با یکی از مدیران اجرایی بسیار با استعداد و زحمتکش که او را در‌اینجا تریشیا می‌نامیم کار می‌کردیم. کارآیی بسیار قابل توجه و موفقیت‌های او در نقش‌های مختلفی که در سازمان‌ایفا می‌کرد (او مسوول حسابرسی، مهندس فرآیندها و مدیر خدمات مشتریان بود) باعث شد که او به سمت مدیر عاملی ارتقا یابد که به‌این ترتیب، مسوولیت بزرگ‌ترین و مهم ترین کارهای شرکت بر عهده او قرار می‌گرفت. از آنجا که‌این اولین سمت بزرگ او در زمینه رهبری بود و لازم بود که با مجموعه‌ای از انتظارات پیچیده در سازمان روبه‌رو شود، به خوبی می‌دانست که برای هدایت دیگران نیاز به تفکر و کنکاش بیشتری دارد. خلاصه، او می‌دانست که نیاز به یک سبک رهبری جدید دارد و از ما خواست تا در‌این رابطه به او کمک کنیم.
ما از تریشیا خواستیم تا کارش را با تمرکز بر انتظارات مشتریانی شروع کند که به آنها خدمات ارائه می‌شد و بر موضوعاتی که نقاط قوت او تلقی می‌شد و کارمندان از آن آگاه بودند متمرکز نشود. در‌ایجاد سبک مديريت، فقط نتایج مهم هستند. با وجود‌اینکه نشان دادن استعدادهای ذاتی بخش مهمی‌از تعیین سبک مديريت محسوب می‌شود، اما روشن کردن انتظاراتی که از شما وجود دارد باید نقطه شروع کار باشد.
2- می‌خواهید با چه ویژگی‌هایی شناخته شوید؟
تریشیا می‌دانست که تصور عموم از او یک فرد فنی و سخت‌کوش، اما در عین حال سرد و غیرصمیمی ‌است. او می‌دانست که‌این ویژگی‌ها جزئی از سبک مديريت او محسوب می‌شود، اما او نیاز به داشتن تصویر واضح‌تری از ویژگی‌های یک مدیرعامل داشت. با‌این فکر، تریشیا تصمیم گرفت شش معیار را برگزیند که بین ویژگی‌های طبیعی او و آنهایی که برای سمت جدیدش خطر آفرین بود، تعادل‌ایجاد کند. سپس شش معیاری که انتخاب کرده بود را با رييسش، دوستانش و برخی از کارمندان بسیار معتمدش در میان گذاشت. او به سادگی از آنها می‌پرسید «آیا‌اینها همان ویژگی‌هایی هستند که یک شخص به عنوان مدیرعامل باید از خود نشان دهد؟» پاسخ‌های آنها به او کمک کرد تا آنقدر لیست خود را بازنگری کند تا‌اینکه در نهایت به ویژگی‌های زیر
دست یافت:
• دارای حس همکاری
• اندیشمند
• مستقل
• خلاق
• نتیجه گرا
• استراتژیست
3- هویت خود را تعریف کنید
گام بعدی، ترکیب کردن‌این شش کلمه به سه عبارت دو کلمه‌ای است که نشانگر هویت مطلوب شما باشد. این کار باعث می‌شود که تعریف عمیق‌تر و منسجم‌تری از خود‌ایجاد کنید: موضوع فقط‌این نیست که می‌خواهید با چه ویژگی شناخته شوید، بلکه مهم ‌این است که چه کارهایی باید انجام دهید تا به آنجا برسید. به عنوان مثال، حرکت آرام، با حرکت خستگی‌ناپذیر تفاوت دارد. وقتی سعی می‌کنید ‌این شش ویژگی را با هم ترکیب کنید سبک رهبری شما متبلور می‌شود.
تریشیا‌ این شش شاخص را به صورت زیر با هم ترکیب کرد:
• خلاق بودن با حفظ استقلال
• داشتن حس همکاری با دیگران به صورت اندیشمندانه
• نتیجه گرا بودن به صورت استراتژیک
تریشیا‌ این نتیجه را در ارتباط با چند نفر از همکارانش امتحان نمود و آنچه دریافت‌این بود که (خلاق بودن با حفظ استقلال و نتیجه گرا بودن به طور استراتژیک) به همراه آنچه او می‌توانست توسط کوشش سازمان یافته یعنی (همکاری با دیگران به صورت حساب شده و اندیشمندانه) انجام دهد، همان سبک مديريت او را تشکیل خواهد داد. تریشیا خوشحال بود که با‌این کار هم توانست بفهمد در حال حاضر چگونه رهبری است و هم ‌اینکه می‌خواهد در آینده چه ویژگی مديريتي
داشته باشد.
4- عبارت سبک مديريت خود را بسازید سپس آن را امتحان کنید.
در‌این گام، یک عبارت سبک مديريت بسازید و دو قسمت آن را با عبارت «برای ‌اینکه» به هم ربط دهید. یعنی عبارت زیر را پر کنید:
من می‌خواهم با ویژگی‌هاي ... شناخته شوم برای آنکه بتوانم ... را ارائه نمایم.
عبارت سبک مديريت تریشیا چنین بود: «من می‌خواهم با ویژگی‌های خلاق بودن با حفظ استقلال و نتیجه‌گرا بودن به طور استراتژیک شناخته شوم برای آنکه بتوانم سودآوری قابل توجهی برای شرکت ارائه نمایم.»
پس از آنکه عبارت سبک مديريت خود را تهیه نمودید، سه سوال زیر را از خود بپرسید و بررسی کنید آیا عبارت شما نیاز به تجدید نظر دارد:
• آیا هویت‌ این سبک مي‌تواند به بهترین وجه تشریح ‌کند من چه کسی هستم و چه کاری می‌توانم انجام دهم؟
• آیا هویت‌ این سبک همان چیزی است که از نظر سازمانی و از دید سهامداران ارزش ‌ایجاد می‌کند؟
• با نشان دادن‌ این سبک از خود، چه خطراتی را می‌پذیرم؟ آیا می‌توانم با ‌این سبک زندگی کنم؟
پس از‌ این تمرین، تریشیا خوشحال بود که به سبک مديريت خاص خودش دست یافته که متناسب با نقش او در سازمان و تحقق اهداف سازمان است.
5- به هویت سبک خود واقعیت ببخشید.
برای اطمینان از ‌اینکه سبک مديريت که با آن شناخته می‌شوید در فعالیت‌های روزانه شما نیز نمود دارد، ‌این موضوع را با افراد نزدیک به خود چک کنید. آیا آنها نیز شما را همان‌طور می‌بینند که شما می‌خواهید آن گونه باشید؟ اگر می‌گویید انعطاف پذیر و در دسترس هستید، آیا نظر بقیه هم همین است؟
بعد از آنکه تریشیا سبک مديريت خود را مشخص کرد، آن را با بقیه در میان گذاشت؛ او به بقیه گفت که به عنوان مدير سعی در تکامل خود دارد و از آنها خواست به او به خصوص درباره تلاش‌هایش برای بهبود حس همکاری با دیگران فیدبک بدهند.
تریشیا معتقد است تمرین ساختن سبک مديريت و داشتن انضباط روزمره جهت تحقق آن، باعث شد که او بر مهم ترین چالش‌های نقش جدید خود در سمت فعلی متمرکز باقی بماند. برای اطمینان از ‌اینکه سبک مديريت شما ‌ایستا نیست، باید همواره در جهت تکامل آن در پاسخ به انتظارات مختلفی که در زمان‌های گوناگون در زندگی حرفه‌ای‌تان با آن مواجه هستید تلاش کنید.
در محیط‌های کاری شاهد بوده‌ایم که رهبرانی که خود آگاهی داشته اند و در جهت تکامل سبک مديريت شان گام برداشته اند، بیشتر احتمال داشته که موفقیت درازمدت کسب نمایند و از زندگی کاری خود لذت بیشتری ببرند.
منبع: HBR

Tuesday, August 2, 2011

چگونه ریاضیات می‌تواند افراد باهوش را نیز به اشتباه بیاندازد

روزنامه دنیای اقتصاد - سه شنبه 11 مردادماه 1390

نمونه‌ای از اشتباه فاحش ریاضیات کاربردی
ترجمه و تلخیص: مانا مصباحی
منبع: میزس
بعضی از استدلال‌ها چنان پوچ و بی‌اساس هستند که اگر با ریاضیات مزین نشوند، قابل پذیرش نخواهند بود.


از همین‌رو ریاضیات می‌تواند حتی مردمان باهوش را به اشتباه بیاندازد ؛ نه به این خاطر که این افراد در ریاضیات تبحر ندارند، بلکه به این‌ خاطر که ریاضیات افراد را مجاب به پذیرش نتایج می‌کند. برخی مواقع ریاضیات کاربردی آن‌چنان وارد جزئیات و معادلات گوناگون می‌شود که گاه اصل موضوع و ماهیت مساله به فراموشی سپرده می‌شود.

نمونه‌ای از اشتباه فاحش ریاضیات کاربردی
اجازه دهید تا در این زمینه مثالی بزنم. اخیرا دولت استرالیا اعلام کرده، درصدد تصویب قانونی است که به موجب آن صنایع تولید کننده گازهای آلاینده دی ‌اکسید کربن برای جبران (پرداخت غرامت) افرادی که در معرض این آلودگی بوده و به نوعی آسیب می‌بینند، ملزم به پرداخت مالیات می‌شوند.
موافقان این طرح، در سیدنی راهپیمایی برگزار کرده‌اند. یکی از جوانان فعال با افتخار پلاکاردی را حمل می‌کند که به ظن خودش متضمن یکی از قوی‌ترین استدلالات اقتصادی حامی این طرح است. نگاهی به شکل بیاندازید.
برای افرادی که با اقتصاد نئوکلاسیک آشنایی ندارند، این استدلالات تنها یک سری حرف‌های نامفهوم به نظر می‌آید. اما آنهایی که به مباحث آشنا هستند، می‌دانند که شکل همان تحلیل مطلوبیت است که در آن ادعا شده اعمال مالیات بر آلاینده‌ها و پرداخت غرامت به آسیب‌دیدگان، افراد را نسبت به حالت اولیه در وضعیت بهتری قرار می‌دهد. به دیگر سخن، این تحلیل در پی آن است که نشان دهد طرح دولت وضع مردم را نسبت به قبل بهبود می‌بخشد.
همان‌طور که در شکل دیده می‌شود، در نمودار دو نوع تولید مشخص شده است؛ تولیدات پاک که با C (حرف نخست کلمه clean به معنای پاک) و تولیدات آلاینده که با حرف P (حرف نخست کلمه polluting به معنای آلاینده) مشخص شده‌اند.
محور افقی که نشان‌دهنده میزان مصرف کالاهای آلاینده است، هیچ نقشي در تحلیل ایفا نمی‌کند. حرف P روی محور چیزی جز یک نماد جبری نیست. در واقع می‌توان به جای کلمه آلاینده که با حرف P شروع می‌شود، کلمات دیگری که اتفاقا آن‌ها هم با P شروع می‌شوند، در محور افقی قرار داد؛ مثل پرینتر، پیتزا، حتی می‌توان کالا و خدماتی که با حرف P هم شروع نمی‌شوند را بر محور افقی قرار داده و با همان استدلال ریاضی چنین ادعا کرد که دولت با اخذ مالیات از هر کالایی و اعطای مبلغی جهت جبران به مصرف‌کنندگان آن کالا، قادر است وضعیت آنان را نسبت به قبل بهتر کند.
برای مثال جای دو کالا را در دو محور تغییر می‌دهیم. بر اساس استدلالات ریاضی می‌توان به چنین نتیجه‌گیری رسید: دولت از تولیدات پاک مالیات می‌گیرد، اما هم‌چنان وضع مصرف‌کنندگان بهبود می‌یابد. حتی بیشتر از این هم می‌توان پیش رفت. چرا اخذ مالیات را پس از یک مرحله متوقف کنیم؟ دولت می‌تواند برنامه مالیات- جبران را بر روی کالاهای آلاینده اجرا کرده و بر شادی و خرسندی افراد مد نظرش بیافزاید. سپس همین برنامه را برای کالاهای پاک به کار ببرد و این شیوه مالیات- جبران را همین‌طور ادامه دهد. بر طبق این تحلیل و استدلال ریاضی، در هر مرحله که این برنامه اجرا می‌شود، وضع مصرف‌کنندگان نسبت به قبل بهتر می‌شود.
در واقع دولت می‌تواند تا بی‌نهایت این عمل را تکرار کرده و از این طریق بر مشکل کمیابی فائق آمده و به طور نامحدود سبد مصرفی مصرف‌کنندگان را افزایش دهند. واقعا که فوق العاده به نظر می‌رسد!
نیازی نیست یک ریاضیدان یا اقتصاددان باشید تا دریابید موضوعی خنده‌دار در پس این ماجرا وجود دارد. این مشکل یا از فرضهای اشتباه نشات می‌گیرد یا از بروز برخی اشتباهات در مراحل تجزیه و تحلیل. فرض کنید این جوان موافق طرح دولت به جای اینکه بخواهد از ریاضیات کمک بگیرد، استدلال‌های خود را به صورت شفاهی و بدین صورت بیان می‌کرد: اگر دو نوع کالا با نام‌های P و C داشته باشیم و دولت از یکی از این کالاها مثلا P مالیات گرفته و سپس این مبلغ را به مصرف‌کنندگان همان کالا برای جبران بپردازد، آنگاه این مصرف‌کنندگان نسبت به شرایط اولیه وضعیت بهتری خواهند داشت. بلافاصله با شنیدن همین موضوع به صورت شفاهی، سوالات متعددی در ذهن شنونده ايجاد می‌شود. چه میزان جبران نیاز است؟ آیا مالیاتی که اخذ می‌شود برای جبران کافی است؟ آیا این دلیل موجهی برای وصول مالیات از مردم است؟ با بیان شفاهی موضوع، سوالات چالش‌ برانگیزی در مقابل تحلیلگر قرار گرفته و فرصتی برای یافتن مشکلات موجود در فروضش به وجود می‌آید.

مشکل این تحلیل
همان‌طور که در شکل دیده می‌شود، در مرحله بعد مصرف‌کننده به میزانی جبران می‌شود که استطاعت مالی برای خرید همان سبد (میزان مصرف) اولیه‌اش را داشته باشد. مبلغی که باید به مصرف‌کننده پرداخت شود برابر است با میزان مصرف اولیه ضربدر قیمت افزایش یافته کالا. زیرا قیمت کالاهای آلاینده به خاطر اخذ مالیات افزایش یافته است (به بیان ریاضی یعنی t × P0 که t آن قیمت افزایش یافته‌ای است که به خاطر اعمال مالیات رخ داده و P0 میزان مصرف اولیه از کالای آلاینده است). آیا درآمدی که دولت از وصول مالیات به دست می‌آورد، برای جبران قیمت‌های افزایش یافته کافی است؟ با برخی فروض غیرواقعی بحث را پیش می‌بریم. اگرچه غیرممکن است ولی ما فرض می‌کنیم دولت بتواند برنامه مالیات-جبران را تصویب و بدون هیچ‌گونه هزینه‌ای آن را اجرا نماید. در این صورت درآمد خالص مالیاتی برابر خواهد بود با مقدار مصرف کالاهای تولیدکننده آلاینده پس از اعمال مالیات ضربدر قیمت‌شان که به خاطر مالیات افزایش یافته است (به زبان ریاضی یعنی t × P1 که t آن قیمت افزایش یافته‌ای است که به خاطر اخذ مالیات رخ داده و P1 میزان مصرف ثانویه از کالای آلاینده است). مشکل این‌جا است که درآمد ناخالص از میزان مصرف پس از اعمال مالیات، وصول می‌شود، اما مبلغی که به مصرف‌کنندگان پرداخت می‌شود بر اساس میزان مصرفشان پیش از اعمال مالیات است.
از آن‌جایی که مصرف‌کنندگان پس از اعمال مالیات و با افزایش قیمت کالا، کمتر مصرف خواهند کرد، در نتیجه بدیهی است که درآمد مالیاتی وصولی کفاف جبران مصرف‌کنندگان را نداشته باشد (به زبان ریاضی میزان مصرف اولیه بیش از میزان مصرف ثانویه است P0 > P1 در نتیجه میزان غرامت بیش از میزان درآمد واصل شده است t × P0 > t × P1). در واقع مبلغي كه بايد براي افراد جبران شود، بیش از درآمد مالیاتی دولت است. یعنی با اجرای این برنامه حتی با چشم‌پوشی از هزینه‌های اداری و اجرایی آن و با اختصاص کلیه درآمد وصولی به غرامت، همواره مطلوبیت مصرف‌کنندگان کاهش می‌یابد.
بنابراین باید بیش از مالیات وصولی به مصرف‌کنندگان غرامت پرداخت شود و این هزینه مازاد می‌تواند بر دوش سایرین مانند تولیدکنندگان تحمیل شود و تنها در این صورت است که وضع مصرف‌كنندگان نسبت به قبل بهتر می‌شود. قطعا در نظر گرفتن فروض واقعی یعنی هزینه‌های اجرایی طرح که از درآمد خالص مالیاتی می‌کاهد، بر وخامت اوضاع می‌افزاید. در عین حال هزینه‌های دیگری برای مصرف‌کنندگان قابل‌تصور است، مثل دریافت تنها بخشی از درآمد مالیاتی و شکل گرفتن رفتارهای رانت‌جویانه و مواردی از این دست در اقتصاد. در واقع برای رسیدن به سطح مطلوبیت نمودار آبی رنگ در شکل، به مبلغی بیش از درآمد ناخالص مالیاتی نیاز است. حتی مبلغی که جهت جبران باید به مصرف کنندگان پرداخت شود تا بتوانند همان سطح مطلوبیت اولیه را حفظ کنند (منحنی بی‌تفاوتی مشکی رنگ)، بیش از درآمد اخذ شده توسط دولت است. نکته‌ای که در این گونه مباحث وجود دارد این است که اگر قرار بود با دریافت پول از مردم و بازگرداندنش به آنان (درآمد خنثی) میزان رضایت‌مندی مردم افزایش یابد، آن‌گاه مصرف‌کنندگان خود به صورت داوطلبانه قراردادهایی را برای اجرای چنین برنامه‌هایی تنظیم می‌نمودند.
به کار بردن اشتباه‌ترین برهان با استفاده از ریاضیات
اگر شما با چنين استدلالي یکی از طرفداران تصویب و اجرای طرح مالیات بر تولیدات گازهای گلخانه‌اي بوده‌اید، حال دیگر با بیان شفاهی آثار طرح، موافق آن نخواهید بود. در واقع نه تنها این تجزیه و تحلیل دارای نواقصی است بلکه حتی اگر به درستی اجرا شود آنگاه به نتایج معکوسی از آنچه ادعا شده است خواهیم رسید؛ با اجرای برنامه مالیات- جبران مصرف کنندگان وضعشان نسبت به قبل بدتر می‌شود مگر آنکه به آنان مبالغی مازاد داده شود. فارغ از استدلال اشتباهی که به شکل ریاضی مطرح شد، به یاد ندارم که هیچ طرفدار اعمال مالیات بر تولیدات گازهای گلخانه‌ای مدعی شده باشد که طرح مالیات-جبران به شیوه گفته شده بر رضایت مصرف‌کنندگان خواهد افزود. تقریبا کلیه استدلال‌های موافق مالیات،کاملا متمایز از استدلال به کار برده شده در شکل بوده و بر پایه «آثار خارجی» صورت می‌گیرد. اینگونه مباحث و استدلال‌ها که دربردارنده اقدامات متقابل یک مصرف کننده و ترجیحات مصرف کننده دیگری است با نمودار مطلوبیت یک مصرف کننده دنبال نمی‌شود. در مباحث و به هنگام استفاده از ریاضیات باید توجه داشت برخی فروض از قلم نیفتند.
اهداف و ارزش برهان‌های ریاضی
به این مثال اشاره کردم تا به طور ضمنی به استفاده‌ها (مزایا) و سوء استفاده‌هایی که از ریاضیات صورت می‌گیرد، اشاره نمایم. فراموش نکنید که ریاضیات نمی‌تواند مسائل علمی را برایتان حل کند. تنها کاری که ریاضیات می‌تواند انجام دهد، بیان مسائل به صورت کمی و دستیابی به نتایج بر مبنای فروض مختلف وضع شده است. برهان ریاضی نشان می‌دهد که فروض معین به نتایج معینی خواهد رسید. اما ریاضیات هیچ‌گونه تضمینی در خصوص صحت و سقم فروض به شما ارائه نمی‌‌دهد. مزیت بیان ریاضی یک موضوع نسبت به بیان ادبی آن، گام به گام با منطق و برهان پیش رفتن است، اما اگر استدلال‌های ریاضی به جای روشن کردن موضوع، برای گنگ و مبهم کردن آن به کار رود، آنگاه به مثابه ابزاری براي پنهان کردن فروض ساخته شده می‌ماند. نتایجی که موافقان طرح دولت به آن رسیده‌اند، حاصل پنهان کردن واقعیتی مانند میزان درآمد مورد نیاز برای پرداخت جبرانی به مصرف‌کنندگان است. هدف از بیان کردن طرح دولت به زبان نموداری و ریاضی این است که مانع از بروز بحث‌های منطقی از جانب افرادی شوند که به ریاضیات مسلط نیستند. مانند بسیاری از توجیهات علمی که برای مداخلات دولت صورت می‌گیرد، بیان ریاضی این طرح نیز معقول و منطقی نیست.