Monday, July 19, 2010

آیا همه خوشحالند؟

روزنامه دنیای اقتصاد - دوشنبه 28 تیرماه 1389
آیا همه خوشحالند؟
تحلیل هزینه - فایده خنداندن مردم
نویسنده: استون ای.لندزبوگ
مترجم: یاسر میرزایی
در همه‌ سیاست‌گذاری‌ها اصلی هست که بر سر آن کم‌ترین اختلاف وجود دارد: هیچ‌گاه از فرصتی که می‌توانی همه را در آن واحد خوشحال‌تر کنی نگذر.

مسلما چنین فرصت‌هایی کاملا نایابند (تقریبا در برابر هر پیشنهادی، کسی هست که ناراضی باشد) در نتیجه این اصل همان‌قدر که در تئوری برانگیزاننده است، در عمل بی‌فایده است. اما اگر شما می‌خواهید راجع به تفاوت سیاست درست و غلط صحبت کنید، این اصل می‌تواند به عنوان نقطه‌ عزیمتی مورد قبول همه به کار آید.
ثابت شده که این نقطه‌ عزیمت خاص، آن‌قدر مفید هست که نامی شایسته بیابد. اقتصاددان‌ها به افتخار اقتصاددان قرن نوزدهم، ویلفرد پارتو، آن را اصل پارتو می‌نامند. همه‌ اقتصاددان‌ها با این عقیده موافقند که اگرچه ما در بسیاری از موضوعات با هم اختلاف داریم اما حداقل همگی براساس اصل پارتو رفتار مي‌كنيم. اگر می‌توانی به مسیری فکر کنی که همه را شادتر می‌کند، ما همه‌ پشت تو هستیم.
آشفته‌کننده‌ زمانی است که می‌فهمیم اصل پارتو با ارزش دیگری- حق انتخاب آزاد برای افراد - که برای بعضی از ما به همان اندازه عزیز است، در تناقض است. مثالی شاخص برای این موضوع وجود دارد: فرض کنید کسانی هستند گزينه A برایشان محترم است اما بسی بیشتر طرفدار منع گزينه B‌ هستند؛ دیگرانی هستند که گزينه B برایشان محترم است، اما بیش از آن طرفدار منع گزينه A هستند. حال اگر شما گزينه AوB را قانونا ممنوع کنید، همه را شادتر و در عین حال آزادی همه را محدودتر کرده‌اید.
بر اساس اصل پارتو باید قانون بالا را بپذیریم، در حالی که اصول لیبرالیسم می‌گویند آن را رد کنیم. چنانچه آمارتیا سن، برنده‌ نوبل، سی سال پیش گوشزد کرده است، هیچ مفهومی به نام طرفداران لیبرال پارتو نداریم. اگر چه بعضی مردم از کنترل دیگران خشنود می‌شوند، طرفداران پارتو و لیبرال‌ها باید از آن دوری کنند. در عمل مشکلی نیست، چون در عمل همیشه لیبرال‌ها هستند که از ممنوعیت کتاب رنج می‌برند و حضور گسترده‌ چنین لیبرال‌هایی، طرفداران پارتو را به سمت پس گرفتن موافقتشان با ممنوعیت، خواهد کشاند (به یاد بیاورید، اصل پارتو تنها تغییراتی را می‌پذیرد که همگان، از جمله لیبرال‌ها را شادتر کند). اما در عمل، هیچ‌کس تنها مبتنی بر اصل پارتو عمل نمی‌کند. در عوض ما بر مبنای معیاری روان‌تر همچون اصل هزینه-فایده عمل می‌کنیم: سیاستی خوب است که سود آن بر هزینه‌اش بچربد؛ سود (یا هزینه) با قیمتی که طرفدار(مخالف) یک سیاست برای تصویب(رد) آن حاضر است بپردازد، تعیین می‌شود.
می‌توان در شرایطی کاملا عام، ثابت کرد (البته نه در فضای یک ستون روزنامه) که بازارهای آزاد دقیقا آن نتایجی را تامین می‌کند که اصل هزینه-فایده توصیه می‌کند. این مساله آشتی میان رفاه اقتصادی و آزادی فردی را آسان می‌کند: معمولا، بازارها هر دو را یک جا جمع می‌کنند.
گفتیم معمولا و نه همیشه. متناقض‌نمای لیبرال پارتويی، خود را با تنها اندکی تعدیل در زمین هزینه-فایده، بازتولید می‌کند. فرض کنید که من حاضرم 20 دلار بپردازم تا کتب ضاله‌ پاول کروگمن را بخوانم و شما حاضرید 40 دلار بپردازید تا جلوی مرا بگیرید. تحلیلی خشک از هزینه و فایده می‌گوید کتب کروگمن باید ممنوع شود. (لزوما نیازی به ممنوعیت نیست. شما می‌توانید مرا بیابید و به من، فرضا، 30 دلار پیشنهاد دهید تا عادات مطالعه‌ام را تغییر دهم. اگر مطمئنید که من نمی‌پذیرم، می‌توانید تنها پول را بدهید و بروید. هر چند غیرعملی به نظر می‌رسد، اما فرض کنیم که چنین توافقاتی ممنوعیت کتاب را به عنوان تنها گزینه‌ واقعی کنار می‌زند).
این نتیجه‌ای است که ما لیبرال‌ها زننده می‌یابیمش و خوب است از آن دوری کنیم. یک راه ساده این است که اعلام کنیم «هزینه‌های روانی به حساب نمی‌آید.» اگر شما دوست ندارید بینی‌تان شکسته شود، نفرت شما در محاسبات هزینه-فایده وارد می‌شود و ما را به نوشتن قوانینی وا می‌دارد که جلوی شکستن دماغ شما را بگیرد. اما اگر شما دوست ندارید که بدانید من کروگمن می‌خوانم، این مشکل شما است.
همان قدر که این موضع جذاب به نظر می‌رسد، ناسازگار نیز هست. اگر عادت من به خواندن کروگمن همان قدر برای شما دردناک باشد که عادت من به شکستن بینی‌تان، چرا سیاست‌گذاری عمومی نباید جلوی هر دو را بگیرد؟
یک جواب این است که هزینه‌های روانی محاسبه نمی‌شود، چون به راحتی قابل اغراقند. هر کسی می‌‌تواند مدعی شود که از نگرانی‌های روانی‌اش یک میلیون بار بیشتر رنج برده است، اما ما هیچ راهی نداریم که بدانیم کدام مدعیات ساختگی‌اند. با همه‌ این احوال در کمال تعجب این مساله‌ به ظاهر غیرقابل‌حل، می‌تواند رفع شود. یک نظام به‌اندازه‌ کافی هوشمند از مالیات‌ها و یارانه‌ها، می‌تواند مردم را به گزارش صحیح نگرانی‌های روانی‌شان وادارد. دومین برهان علیه محاسبه‌ صدمه‌ روانی این است که به محضی که شما آن را به حساب آوردید، مردم تمرین می‌کنند که آن را حس کنند. ثابت کردن این مورد، گرچه مشکوکم، بسی سخت‌تر است.
تصویر مقابل هزینه‌ روانی، سود روانی است. نیویورک تایمز گزارش می‌دهد که اقتصاد‌دانانی که با ارتشی از مهندسین، متهم به اجرای یک تحلیل هزینه-فایده برای سد نزدن بر رودخانه‌ اسنک در غرب واشنگتن شدند؛ تصمیم گرفتند که عاملی را که آنان «ارزش زیست» می‌نامیدند در تحلیل وارد کنند؛ ارزش سود روانی‌ای که مردم از حس طبیعی ماندن رودخانه می‌بردند. در اصل ارزش زیست، منطقی به نظر می‌آید. اگر عمه‌ شما نمی‌تواند با تصور سد بستن مردم بر رودخانه اسنک کنار بیاید، نگرانی او هزینه‌ای واقعی برای بقای سد است. همچنین اگر عمه‌ شما نمی‌تواند با این تصور که مردم نیویورک تایمز می‌خوانند، کنار بیاید، نگرانی او هزینه‌ای واقعی برای آزادی مطبوعات است. اگر ما سازگاری ذهنی داشته باشیم، باید هر دوی این ترجیحات را به یکسان مهم بدانیم. سازگاری ذهنی برای همه اهمیت ندارد. پروفسور تام استونز از دانشگاه ماساچوست در تایمز به عنوان یک طرفدار محیط‌زیست شناخته می‌شود که منتقد مفهوم ارزش زیست است. جمله‌ انتقادی او این است: « اگر شما همه‌ این ارقام را جمع کردید و به نفع شما نشد چه؟» هیچ چیز برای یک سیاستمدار باارزش‌تر از تلاش منصفانه برای ایجاد تعادل در میان خواسته‌های متقابل نیست. اگر قصد این باشد که اعداد به سادگی آن نتیجه‌ای را که شما می‌خواهید بدهند، در این صورت شما تحلیل‌گر سیاسی نیستید؛ بلکه یک قلدرید.

No comments:

Post a Comment