دیشب یه شعری رو خوندم که دلم خواست اینجا هم بیارمش:
مير داماد ، شنيدستم من،
كه چو بگزيد بن خاك وطن
بر سرش آمد واز وي پرسيد
ملك قبر كه : (( من رب، من ؟ ))
مير بگشاد دو چشم بينا
آمد از روي فضيلت به سخن:
اسطقسي ست، بدو داد جواب
اسطقسات دگر زو متقن .
حيرت افزودش از اين حرف ملك
برد اين واقعه پيش ذوالمن
كه : زبان دگر اين بنده ي تو
مي دهد پاسخ ما در مدفن
آفريننده بخنديد و بگفت :
تو به اين بنده ي من حرف نزن .
او در آن عالم هم، زنده كه بود،
حرفها زد كه نفهميدم من.
No comments:
Post a Comment